__ نه،موبایلم خاموش.چطور مگه؟
مامان: جمیله خانم هم فوت کرد.
بلافاصله بغض میکنم.انگار نه انگار که همسایه قدیمی ماست انگار نسبت خیلی نزدیکتری دارد.تلفن قطع میشود و حالم بدجوری گرفته است.به کوچه قدیمی مان فکر میکنم که دیگر رنگ و بوی قدیمی هایش نمانده.فاطمه خانم با آنهمه داد و قالش و زیر زمین پر از توپ پاره بچها از دنیا رفت.
پیرمرد ویلچری کم حرفی که همه ما دایی صدایش میزدیم از دنیا رفت.
صاحبعلی با چهار پایه همیشه در کوچه اش ماه پیش از دنیا رفت و حالا جمیله خانم......
باید خودم را کمی سرحال بیاورم.
سروسامان میدهم به خودم با وعده امامزاده قاسم.
عاشق کوچه پس کوچه های تجریشم، وقتی خیابان دربند را نیم کلاج نیم کلاج بالا میروی،بعد آنقدر چپ و راست میپیچی تا برسی به محله ای که ماشین رو نیست.
به زحمت ماشین را در یکی از شیب های تند پارک کنی،بعد از پله های تیز و درهای کوچک خانه های قدیمی بگذری تا برسی به امامزاده قاسم.
از صحن امامزاده تمام چراغهای روشن تهران را ببینی،سردت شود از خنکی نزدیکی کوهها،پناه ببری به حرم همیشه خلوت امامزاده.
بعد ببینی زیر پایت با چراغهای سبز تزیین شده باشد و حجره کوچکی پذیرای تو شود.
هربار از لابلای کنگره های صحن به تهران و هیاهویش نگاه میکنم آرزوهایم پر می کشند سبک میشوم.بیخیال مسیر برگشت را طی میکنم تا میرسم به خیابان ظهیرالدوله.
قبرستان ظهیرالدوله سمت چپ همین خیابان با انبوه درختانش صحنه رعب آور شبهای آنجاست.قبرستانی مرموزی که قوانین خاص ورود و خروج دارد و فروغ و بسیاری دیگر آنجا آرمیده اند.
از پشت میله ها داخل قبرستان را نگاه میکنم درختهای بی برگ عین دستان بیرون مانده از قبر مردگان جلوه میکند.میترسم اما با اصرار به خودآزاری ادامه میدهم،به مرگ و میرهای اطرافم فکر میکنم و اینکه اگر امروز یا فردا بمیرم ، آدم های درجه یک و چند زندگیم کی متوجه میشوند.
بین همه آنها دو نفر شاید هیچ وقت.
همسفر...ما را در سایت همسفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108